فريد الدين العطار النيسابوري
108
منطق الطير ( چاپ عكسى ) ( فارسى )
شيخ گفتا خمر كردم اختيار * با سهء ديگر ندارم هيچ كار بر جمالت خمر دانم خورد من * وان سهء ديگر ندانم كرد من گفت دختر گر درين كارى تو چُست * دست بايد پاكت از اسلام شست هر كه او همرنگِ يارِ خويش نيست * عشقِ او جز رنگ و بويى بيش نيست شيخ گفتش هر چه گويى آن كنم * و انچه فرمايى به جان فرمان كنم حلقه در گوشِ توام اى سيمتن * حلقهاى از زلف در حلقم فكن گفت بر خيز و بيا و خمر نوش * چون بنوشى خمر آيى در خروش شيخ را بُردند تا ديرِ مغان * آمدند آنجا مريدان در فغان شيخ الحق مجلسى بس تازه ديد * ميزبان را حسن بىاندازه ديد آتشِ عشق ، آبِ كارِ او ببرد * زلفِ ترسا روزگارِ او ببرد ذرّهاى عقلش نماند و هوش هم * در كشيد آن جايگه خاموش دم جامِ مىبستد ز دستِ يارِ خويش * نوش كرد و دل بُريد از كارِ خويش چون به يك جا شد شراب و عشق يار * عشقِ آن ماهش يكى شد صد هزار چون حريفى آب دندان ديد شيخ * لعل او در حُقّه خندان ديد شيخ ،